قصهـ ی هر روز دنیا


by : x-themes

بهـ نامـ خدای قصهـ ها

قصهـ ای را کهـ گفتی می نویسمـ برای دلمـ،

تا قصهـ ی هر روز دنیا را از خاطر نبرمـ...

همهـ ی ما یکـ روز در آغوشـ خدا بودیمـ.

فقط بوی خدا را میدادیمـ.

و با تمامـ دلـ او را دوستـ می داشتیمـ.

خدا دنیا را آفرید.

پر از زرقـ برقـ.

ولی ما حکمتشـ را نمی دانستیمـ

غرقـ در سادگی بودیمـ

و زیبایی اینـ سادگی را درکـ می کردیمـ

کمی کهـ گذشتـ

هوای دنیا بهـ سرمانـ زد.

فرشتهـ ها نگرانمانـ بودند.

اما خدا فقط لبخند می زد و سکوتـ می کرد.

بهـ دنیا آمدیمـ

و یادمانـ رفتـ از کجا آمدهـ ایمـ.

دنیا، اینـ تنـ خاکی، بد نسیانـ آوردهـ بود.

و ما آنـ قدر گستاخـ شدهـ بودیمـ

کهـ در روی خدا می ایستادیمـ

و مثلـ بچهـ پررو ها

سمتـ چاهـ گناهـ می رفتیمـ

گاهی لبـ چاهـ، وقتی نزدیکـ بود سقوط کنیمـ

خدا دستمانـ را می گرفتـ و می کشید

ما همـ درد مانـ می گرفتـ و آهـ می کشیدیمـ

دیری نمی پایید کهـ دوبارهـ دستمانـ خوبـ می شد

و دوبارهـ سمتـ چاهی می رفتیمـ

کهـ حکمـ صد درختـ ممنوعهـ را دارد

و دوبارهـ لبـ پرتگاهـ خدا ما را نجاتـ می داد

تا آنـ کهـ یکـ روز آبرویمانـ را ریختـ

تا دیگر سمتـ آنـ چاهـ نرویمـ

و ما بلند شدیمـ

و بهـ خدا بد و بیراهـ گفتیمـ

و دوباره...

ما یادمانـ رفتهـ استـ

خدا تنها کسی استـ

کهـ خوبی مانـ را می خواهد

ما طعمـ آغوشـ خدا را فراموشـ کردهـ ایمـ

حسرتـ و دریغ!

انسانـ بودن، نسیان می آورد




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§