بهـ نامـ خدای قصهـ ها
قصهـ ای را کهـ گفتی می نویسمـ برای دلمـ،
تا قصهـ ی هر روز دنیا را از خاطر نبرمـ...
همهـ ی ما یکـ روز در آغوشـ خدا بودیمـ.
فقط بوی خدا را میدادیمـ.
و با تمامـ دلـ او را دوستـ می داشتیمـ.
خدا دنیا را آفرید.
پر از زرقـ برقـ.
ولی ما حکمتشـ را نمی دانستیمـ
غرقـ در سادگی بودیمـ
و زیبایی اینـ سادگی را درکـ می کردیمـ
کمی کهـ گذشتـ
هوای دنیا بهـ سرمانـ زد.
فرشتهـ ها نگرانمانـ بودند.
اما خدا فقط لبخند می زد و سکوتـ می کرد.
بهـ دنیا آمدیمـ
و یادمانـ رفتـ از کجا آمدهـ ایمـ.
دنیا، اینـ تنـ خاکی، بد نسیانـ آوردهـ بود.
و ما آنـ قدر گستاخـ شدهـ بودیمـ
کهـ در روی خدا می ایستادیمـ
و مثلـ بچهـ پررو ها
سمتـ چاهـ گناهـ می رفتیمـ
گاهی لبـ چاهـ، وقتی نزدیکـ بود سقوط کنیمـ
خدا دستمانـ را می گرفتـ و می کشید
ما همـ درد مانـ می گرفتـ و آهـ می کشیدیمـ
دیری نمی پایید کهـ دوبارهـ دستمانـ خوبـ می شد
و دوبارهـ سمتـ چاهی می رفتیمـ
کهـ حکمـ صد درختـ ممنوعهـ را دارد
و دوبارهـ لبـ پرتگاهـ خدا ما را نجاتـ می داد
تا آنـ کهـ یکـ روز آبرویمانـ را ریختـ
تا دیگر سمتـ آنـ چاهـ نرویمـ
و ما بلند شدیمـ
و بهـ خدا بد و بیراهـ گفتیمـ
و دوباره...
ما یادمانـ رفتهـ استـ
خدا تنها کسی استـ
کهـ خوبی مانـ را می خواهد
ما طعمـ آغوشـ خدا را فراموشـ کردهـ ایمـ
حسرتـ و دریغ!
انسانـ بودن، نسیان می آورد
ϰ-†нêmê§ |